#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_337

براش سر تکان دادیم . روی میزی دورتر از ما نشستند . اشتهام را کامل از دست داده بودم و

نگاه های گاه و بیگاه امیرعلی قلب بیچاره ام را چاک چاک می کرد . لقمه را روی میز پرت کردم و اخم میهمان صورتم شد. ارغوان با همدردی گفت :

ــ بی خیال نورا ، ما به اونا چیکار داریم ؟ خودتو ناراحت نکن . بعد از عمری خواستیم بریم سفر، حالا تو دانشگاه کم وقت و بی وقت جلو راهم سبز می شه ،

دو روز تموم هم باید یه جا تو یه ماشین تحملش کنم. ارغوان سری تکان داد و آخرین گاز را به لقمه اش زد و با دهان پُر گفت :

ــ اصلا بهش نمی یاد اهل این جور اردو رفتنا باشه ها! فاطمه که غذاش تمام شده بود، نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کرد :

ــ خانم باهوش ندیدی اول از نورا پرسید خیال رفتن داره یا نه ؟ در اصل اومده بود سر و گوشی آب بده که داد . اون فقط به خاطر نورا می خواد بیاد ! به صندلی پلاستیکی زرد رنگ تکیه دادم و نگام برای لحظه ای به سوی او پر کشید. لبان خندان اش دلم را به تقلا واداشت . توی فکر فرو رفتم. آمدنش مساوی بود با کل کل های بی حد و اندازه ؛ از سویی دلم ذوق زده سور و و ساط به راه انداخته بود و از سویی دیگر اعصابم به شدت فرسوده بود و می خواست دو روزی را دور از همه ى هیایو های زندگیم ،

به آرامش برسد . فاطمه توی حالاتم دقیق شد و دوباره به حرف آمد:

ــ باید دید این اومدن به خاطر چیه ؟

ارغوان فوری جواب داد :

ــ باز به فرضیاتت دامن نزن خواهش می کنم! تنها دلیلش خسته کردن و تسلیم شدن نوراست! این پسره خیلی جون داره بخدا ، هر کی جاش بود خیلی زودتر از اینها خودش خسته می شد و کم می آورد. نگام به نگاه فاطمه خورد . با لبخندی پرمقصود در حال پردازش نگاه من بود :

ــ اما من جور دیگه ای فکر می کنم . اینو بهتون ثابت می کنم، این یارو دل از کف داده نورا خانم!


romangram.com | @romangram_com