#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_336

ــ واقعا اینطوره ؟

با سماجت بهش زل زدم و بی اعتنا به خواسته ى قلب نا فرمانم گفتم :

ــ شک نکن آقا پسر! پوزخند دیگری نثارم کرد و چنگی به موهاش زد و رو به مانی گفت :

ــ تو هم می ری ؟

مانی به دیوار تکیه داد و نگاهی گذرا به ارغوان انداخت :

ــ می رم داداش ! همین امروز خیال دارم ثبت نام کنم ! امیر علی فکری کرد و با لبخند موذیانه ای رو بهم گفت :

ــ هوووم ، پس فکر کنم قراره خیلی بهتون خوش بگذره !مانی بریم ثبت نام کنیم تا جا نموندیم! دمغ نگاش کردم. او به خنده افتاد :

ــ نبینم اخمت رو غزال! می دونم سفر جالبی می شه ، از همین الان براش لحظه شماری می کنم! بعد دو انگشتش را کنار پیشانی برد و حرکت معروفش را انجام داد. با نگاه گرمی که تنم را به آتش کشید گفت :

ــ با اجازه خانم ها !

ازم رو برگرداند . مانی ازمان خداحافظی کرد :

ــ خانم ها عذر می خوام مزاحم ناهارتون شدیم؛ فعلا خدانگهدار .


romangram.com | @romangram_com