#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_335

ارغوان برای لحظه اى سرخ شد و سکوت کرد. من با تعجب به او می نگریستم و امیرعلی با

اشاره ابرو داشت به مانی چیزی می گفت ، که مانی لب به دندان گزید و او را از ادامه ى کارش باز داشت . بعد رو به ما پرسید :

ــ خانم ها برای سفر کاشان تشریف می برین؟ فاطمه که سکوت ما دوتا را دید، جواب داد :

ــ اگه خدا بخواد بله ! امیرعلی به سرعت نگاش را روی من متمرکز کرد :

ــ تو هم می ری چشم سیاه ؟

نگاه ازش گرفتم و گفتم:

ــ اگه تو نیای بله !

پوزخندی زد :

ــ می تونم برنامه های بهتری داشته باشم!

ــ چه خوب ! پس به برنامه هات برس و با ما نیا ، چون اونجوری بیشتر خوش می گذره!

قدری سکوت کرد و با نگاه خیره اش جانم را به لبم رساند و با لحن خاصی گفت :


romangram.com | @romangram_com