#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_334
فاطمه قُلپی از دوغش خورد و با دستمال کاغذی گوشه ى لبش را پاک کرد و با شوق گفت :
ــ حتما ازش بگیر ، این فصل از سال کاشان عین بهشته ! اردیبهشت رو فقط باید کاشان باشی تا
معنی بهشت رو بفهمی! من یه بار رفتم ، خیلی کیف داد. من با آرامش به ساندویج خانگی ام گاز می زدم و به هیجان زایدالوصفشان نگاه می کردم. رو به روی در ورودی نشسته بودم. در باز شد و امیرعلی به همراه مانی وارد شد. باز ضربان قلبم بیشتر شد و دلهره به وجودم پناهنده شد .از دور مرا دید و با لبخندی خانمان برانداز سر تکان داد. رویم را برگرداندم و بی اعتنا به او کمی از دوغم را خوردم. از رو نرفت و به سمتمان آمد .
مانی هم مانند جارویی که به دم اش بسته باشد، پشت سرش روان شد . بالای سرمان رسید و سلام کرد :
ــ سلام عرض شد خانم ها !
همان لحظه ارغوان و فاطمه در حال خندیدن بودند. امیرعلی ابرویی بالا انداخت و با لودگی گفت :
ــ امروز پرچم صلح بالاست ؟
ارغوان خنده اش را جمع کرد و جواب داد :
ــ برای شما نه !
مانی با خنده و خود شیرینی گفت :
ــ برای من چی خانم ؟
romangram.com | @romangram_com