#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_333
ابروهاش را بهم نزدیک کرد و حالات صورتم را به دقت از نظر گذارد .هنوز دلم کمی غم داشت، هنوز چشمام می سوخت . لبخند دلگرم کننده ای رو لباش جان گرفت. دستم را که روی میز بود فشرد و گفت :
ــ خداروشکر! خداوند توی قرآن بهمون وعده داده که پشت هر سختی یه آسونی هم هست خواهرا !
از گرمی دستاش و لبخند پر محبتش دلم گرم شد. غلط نکنم فاطمه چشم خوانی بلد بود، که همیشه در بدترین شرایط حال دلم را می فهمید و با جملاتی آرامم می کرد !
ارغوان کج شد و نگاهی بهم کرد. چشماش سرخ بود اما صورتش نسبت به ساعتی پیش آرام تر به نظر می آمد. با خوشحالی رو به فاطمه گفت :
ــ نورا هم باهامون می یاد کاشان !
فاطمه قیافه ای متعجب به خودش گرفت :
ــ مگه قرار بود نیاد ؟! مگه اصلا جرات داشت که نیاد ؟!
خنده ام گرفت. لم دادم به پشتی صندلی و با آهی کشدار گفتم :
ــ خدا عاقبت منو با شما دو تا بخیر کنه ! آدم حسابم می کنین اصلا؟ صدای خنده شان به هوا رفت . با آمدن استاد فرصت نطق کشی براشان پیش نیامد . ساعت ناهار به بوفه رفتیم . بچه ها مدتی بود که طبق عادت من غذا با خود می آوردند و این همراه و هم پا
بودن هایشان برام لذت بخش بود . ارغوان گازی به لقمه اش زد و گفت :
ــ ارشیا یه دوربین عکاسی محشر داره ؛ ببینم می تونم مُخش رو بزنم ازش بگیرم یا نه .
romangram.com | @romangram_com