#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_332

ــ خیلی خوشحالم کردی ! قول می دم حسابی بهمون خوش بگذره ! نورا از ته دلت راضی هستی به اومدن ؟ لبخند زدم و با مهربانی گفتم :

ــ هستم دوستم ، خیالت تخت !

خندید . همه چیز سر جای خودش بازگشت . انگار که دیروزی در تقویم وجود نداشت .انگار

هیچوقت بهش دورغ نگفته بودم ؛ گویا هرگز ارغوان از من و حقیقت زندگیم جدا نبود . این

رفاقت ارزشمند بود، نبود؟ من برای داشتن این دوست با دل دریایی سعادتمند بودم ، نبودم؟

لبخند بر لب وارد کلاس شدیم . فاطمه نگاهش به در بود. با دیدن لبهای خندانمان آسوده خاطر بهمان لبخند زد. کنارش که ایستادیم با لحن شوخ و شنگ همیشگی اش گفت:

ــ السلام علیکم خواهرای گرامی ! بحمدا... کسالت برطرف شد؟ رگ های دیوونگی تون که باد کرده بود خوابید؟ دیروز که نمی شد بهتون یه نگاهم انداخت ! مُردم و زنده شدم تا زبون به دهن گرفتم و هیچی نگفتم ! عین برج زهر مار بودین ! ماشالا آدم باید کفاره می داد نگاتون کنه !

خنده را به لبانمان آورد . ارغوان خم شد و صورتش را بوسید:

ــ بمیرم بچه چه عذابی کشیده !

کنارش روی صندلی های رزرو شده نشستیم . نگاش را معطوف من کرد و من گفتم:

ــ همه چی امن و امانه خواهر ، تا دلت می خواد شر و ور تحویلمون بده !


romangram.com | @romangram_com