#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_331
گُم شده بود ، در میان هجوم بغض . فقط به شدت سرم را به پایین تکان دادم و بعد خود داریم را از دست دادم ؛ دستام را دور گردنش حلقه کردم و او را به خود فشردم . باز جای من او به گریه افتاد. ارغوان حساس و دل نازک من اشکش مانند مامان گلی دم مشک اش بود. بعد از لحظاتی از آغوشم بیرون آمد و اشک هاش را پاک کرد . سعی کرد لبخند بزند . چشام بدجور می سوخت در عجب بودم از این مقاوت ش ، که چه زندان بان خوبی بود برای اشک های بیچاره ام . لبخندش به لبام تبسمی نشاند و بالاخره گفتم :
ــ نبینم اشک هاتو رفیق! لبخندش به روشنایی خورشید شد . انگشتش را به سمتم گرفت و گفت :
ــ و یه شرط که هنوز نگفتمش! ابروهام به هم نزدیک شد :
ــ بگو، اگه بتونم حتما قبول می کنم !
سرش را یک وری خم کرد و گفت :
ــ باید به سفر کاشان بیای تا دلم باهات صافو صوف شه !
هنوز به فکر من بود. این نگاه نگران هنوز برای منِ ناسپاس دل می سوزاند .چشمام را بستم
و وا کردم و با نفس عمیقی گفتم :
ــ باشه می یام ، برای اینکه بهت ثابت کنم این رفاقت رو می خوام می یام !
به وجد آمد و دوباره بغلم کرد. خنده لباش را از هم باز کرد و خاطرم را به آسودگی کشاند .
دستم را گرفت و مرا به سمت کلاس هدایت کرد. با هیجانی بی بدیل گفت :
romangram.com | @romangram_com