#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_330

ــ مامانم مریضه ؛ تو یه کارخونه ى نساجی کار می کنه . ریه اش داغونه ، اونجا موندن براش

سمه اما مجبوره به کار کردن . علت سر کار رفتنم هم همینه که کمک خرجی باشم واسه مامان گلی. حالا هم که خرج و مخارج دانشگاه اضافه شده و داروهای کمر شکن مامان گلی؛ حالا دیگه خودت می تونی همه چیز رو حدس بزنی و به جواب همه ى سوالاتت برسی. زندگی من پر از پیچ و خمه پر از استرس و اضطراب بی پولی، تا حالا نشد که به سر و وضع من دقت کنی؟ یا فکر کردی کلا آدم بی سلیقه ام که مدام با یه دست لباس می یام دانشکده ؟ یکم فکر کنی دیگه نقطه ى کوری از زندگیم برات باقی نمی مونه ارغوان ! می فهمی که چرا با اینکه از بهادری متنفرم و تا سر حد مرگ عذابم می ده اما باز تو شرکت اش موندگار م و خودمو می زنم به بی عاری! می فهمی علت اتوبوس سواری های ممتدم چیه ! می فهمی چرا کلاس خصوصی رو قبول کردم !

صدام لرزش داشت . نگام را ازش گرفتم و ادامه دادم :

ــ حالا که برات اینا رو گفتم مطمئنم که نگات رنگ ترحم به خودش نمی گیره ؛ شک ندارم که درکم

می کنی و برام دل نمی سوزونی ، تو تنها کسی هستی که تو عمرم بهش اعتماد کردم و براش از دلم گفتم. دیگه تصمیم با خودته رفیق، هر چی تو بگی من نه نمی گم ! فقط منو ببخش ، هیچ نیتم دوز و کلک نبود .

دیگر نتوانستم بیش از این بمانم و تاب بیاورم و اشک نریزم . به سرعت ازش دور شدم .تا آن

بغض وحشی را در گلو رام کنم . مدتی در دستشویی ماندم و چند مشت آب سرد به صورتم پاشیدم ، تا آن گرما و بغض کلافه کننده مهار شود. گلوم درد می کرد. بغض بهش تیغ کشیده بود . باز به اشک ها اجازه ى فرو پاشی نداده بودم . وارد کلاس که شدم استاد حضور داشت ؛ بهم لبخندی زد. با اجازه ای گفتم و روی اولین صندلی خالی نشستم . تمام ساعت های آن روز در سکوت من و ارغوان گذشت ؛ با اینکه بهش اعتماد داشتم به شدت از واکنشش می ترسیدم. فاطمه بادیدن سکوتمان بر خلاف ذات کنجکاوش ، حتی یک کلمه حرف نزد . گویا او با آن شمه پلیسی دریافته بود که امروز با همه روزها متفاوت است و حال خرابمان با هیچ چیز درست نمی شود. کلاس که به پایان رسید، بدون خداحافظی بیرون زدم و خودم را به شرکت رساندم . تا عقربه های ساعت به هفت رسید هزار بار مُردم و زنده شدم . دیگر انگار هیچ کجا آرامش نداشتم . معده درد لعنتی باز به سراغم آمده بود و داشت زجرم می داد. بابا ولی با یک لیوان از همان جوشانده های شفابخش ازم پذیرایی کرد، اما بعد از ساعتی درد دوباره بازگشت . فشار عصبی داشت مرا از پا می انداخت. تا صبح فردا دلم مثل سیر و سرکه جوشید و هزار راه رفت و برگشت. با دلهره و اضطرابی که تمام وجودم را به لرز نشانده بود وارد حیاط دانشکده شدم. در اولین نظر ارغوان را دیدم که تکیه زده به دیوار اتاقک حراست، دستهاش را پشت اش گذاشته بود و با پاهاش سنگ ریزه ای را اینور و آن ور قِل می داد . با آن حالت و آن مانتو و مقنعه ى سرمه ای درست مثل دبستانی ها شده بود. قلبم براش به طپش در آمد و باز در دل به خودم لعنت فرستادم. ارغوان شایسته رفتار بهتری بود. به شدت دوستش داشتم و از قضاوتش می هراسیدم. پاهام پیش نمی رفت برای رفتن به کنارش . همان جا ایستاده بودم و نگاش می کردم . باد موهاش را به بازی گرفت و زیبایی این تابلو بدیع را به نهایت رساند. دلم بیقرارش شد و با قدم هایی نامطمئن به طرفش رفتم . جلوش که ایستادم ، هم زمان آه کشیدم . این روزها کار هر روزم آه کشیدن بود. سرش بالا آمد و نگام را گیر انداخت .صورتش کمی ورم داشت و چشماش کاسه ى خون بود . آن چشم های به غم نشسته گواه ساعتها اشک ریختن بود. از خودم بدم آمد و با خجالت سرم فرو افتاد. انگار حالم را فهمید که خودش سکوت را شکست:

ــ دیشب تا صبح به حرفات فکر کردم، با اینکه هضم دروغ هات برام به شدت سنگینه اما نمی تونم

قضاوتت کنم نورا! جای تو نیستم و نمی تونم بگم اگه بودم حتما رفتار دیگه ای داشتم! مکثی کرد که مرا واداشت بهش نظر بدوزم . چشم در چشمم ادامه داد :

ــ نمی تونم از تو بگذرم ! با همه ى این تفاسیر باز هم دوستت دارم و می خوام تا آخرش تو رو پیش خودم نگه دارم! فقط بهم قول بده که دیگه بهم دروغ نگی! باهام رو راست باش حرفای دلت رو بهم بگو ، شاید نتونم کمکت کنم اما همدل و همراهت که می تونم باشم !

دلم از این همه مهربا نی اش به لرزه در آمد و بیشتراز پیش نادم و پشیمان بودم که این همه سال با دروغ هام هم او را آزرده بودم و هم خودم را از داشتن یک سنگ صبور محروم کرده بودم. صدام


romangram.com | @romangram_com