#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_329
یک قطره اشک از چشماش روی صورتش ریخت . نگاش رنگی از سرزنش داشت :
ــ همه ی دلیلت واسه این همه دروغ و پنهون کاری اینه ؟ واقعا اینه نورا ؟
سرم را تکان دادم و بغض چنبره زده ى پشت گلوم را به زحمت قورت دادم و گفتم:
ــ آره ! من همیشه کم حرفو تودار بودم . هیچ وقت نشده بود با کسی از خودم حرف بزنم . حتی تو
خونه هم این عادت رو داشتم و دارم . می خوام بدونی این که الان اینجا نشستم و برات از حرف های دلم می گم ، اصلا برام آسون نیست.
قصد توجیه ندارم . حق نداشتم بهت دروغ بگم و باهات روراست نباشم، اما این جزو خصلتامه .
حرف زدن از خودم برام عین جون کندنه! نه اینکه به طرف مقابل اعتماد نداشته باشم، نه اینکه
لایقش ندونم، نه فقط اینم ! این اخلاق گند نورا تنهاست که همیشه تو تنهایی خودش غرقه! غرورم تنها چیزیه که دارم . اعتراف می کنم غرورم اجازه نمی داد باهات حرف بزنم ! اشک های ارغوان یکی بعد از دیگری به گونه های تبدارش پناهنده می شد و دل مرا ریش می کرد . کلافه گفتم :
ــ چرا گریه می کنی ؟ من لیاقت ریختن این اشک ها رو ندارم .
ارغوان فین بلندی کشید و گفت :
ــ و مادرت و نیما ؟
romangram.com | @romangram_com