#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_328
ــ از کجاش برات بگم ؟
ــ نمی دونم نورا ! از هر جاش که می تونی ، از هر جا که برات راحتتره، فقط بگو و این اعتماد شکسته رو دوباره احیا کن . منو از این حال وحشتناکم نجات بده! لحن ملتمسش که با چهره ى اخم آلودش مغایرت داشت ، بالاخره سکوت چند ساله ام را شکست
و به حرف آمدم :
ــ باشه ! بذار اول برات بگم علت تموم پنهون کاری هام چی بود !
بی صبرانه به صورتم زل زد:
ــ فقر ! ما فقیریم ارغوان! خونه ى ما بالای شهر نیست! حتی وسطای شهرم نیست !خیلی پایین تر از اینجاهاست؛ جایی که گمون نکنم تو تا به حال رفته باشی . به اصرار خودم اومدم به یه مدرسه بالای شهر چون هدف داشتم واسه آینده ام . می خواستم حتما پزشکی قبول شم. هیچ تصمیم نداشتم که با کسی رابطه ى دوستی برقرار کنم، ولی تو با محبت و مهربونی بی دریغت این عهد و پیمونم رو شکستی . وقتی بهت وابسته شدم یه تصمیم جدید گرفتم و اون این بود که تا اون جایی که می تونم
نذارم حقیقت زندگیم رو بفهمی! نگام تو نگاه شگفت زده اش گره خورد . صدای لرزانش به گوشم رسید :
ــ چرا ؟ چرا این تصمیم رو گرفتی ؟!
پوزخندی زدم و گفتم :
ــ تا اون موقع من هیچ دوستی نداشتم . نمی خواستم با دونستن حقیقت زندگیم دوستی قشنگ مون
با ترحم آمیخته شه . نمی خواستم برام دلسوزی کنی ارغوان ، که اگه می کردی دیگه اون رفاقت نوپا همون جا تموم می شد ، که اگه غرورم جریحه دار می شد؛ دیگه این دوستی به اینجا نمی رسید .
romangram.com | @romangram_com