#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_327

ــ متاسفانه نه استاد! امروز اصلا تمرکز ندارم! اشاره ای بهم کرد و با شگفتی گفت :

ــ کاملا معلومه خانم ، با این پاسخ بی ربطتون !

برای اولین بار در کلاسی نتوانسته بود به درس پاسخ درست بدهم و این ارتباط مستقیم داشت به اخم های در هم ارغوان و روزه ى سکوتی که گرفته بود. کلاس که تمام شد، سرو کله ى امیرعلی مثل عجل معلق بالای سرم پیدا شد:

ــ سلام غزال وحشی! نگام بی اجازه بالا رفت و با نگاش مماس شد :

ــ چرا حالت خوش نیست ؟ چطور نتونستی به اون سوال ساده جواب بدی ؟ با اینکه دلم با دیدنش تند تر می تپید اما امروز و حالا ، رمقی برای سرو کله زدن با او نداشتم. ارغوان به جای من با لحن کوبنده ای گفت :

ــ باز شما نخود آش شدی ؟ باید تو همه چیز سرک بکشی ؟ امیر علی به وضوح جا خورد . مانی هم با حیرت به ارغوان خیره ماند . فاطمه چشماش را درشت کرد و با استفهام بهم نگاه کرد . هیچ کداممان تا به حال این روی برزخی ارغوان را ندیده بودیم، که حالا مسئول بی چون و چرای بروزش کسی جز من نبود. از سکوت امیرعلی بهره جست و رو به فاطمه با همان لحن گفت :

ــ من و نورا یه کاری داریم که باید انجام بدیم. سر کلاس بعدی می بینیمت .

دستم را گرفت و به دنبال خود کشید و در مقابل چشمان حیرت زده ی بقیه از کلاس بیرون رفتیم .



کشان کشان مرا تا محوطه ى سبز پشت دانشکده برد و روی نیمکتی نشاند .خودش هم کنارم نشست و دست به سینه ، بدون اینکه نگام کند ،خیلی جدی گفت :

ــ خُب می شنوم ! لبخند تلخی به لبام آذین بست :


romangram.com | @romangram_com