#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_326

ــ چی کی؟

با اصراری که خاص خودش بود گفت :

ــ کی می گی همه اون چیزهایی که این سالها ازم پنهون کردی ؟

ــ تو اولین فرصت ، باور کن نمی خوام دورت بزنم ! لا اقل هر چیم دروغ گفته باشم هیچوقت دورت نزدم رفیق !

آسمان چشماش کمی آرام شد. اشک هاش را پاک کرد و گفت :

ــ همین امروز !

سر تکان دادم و بازوش را نوازش کردم :

ــ همین امروز، قول می دم !

نفس عمیقی کشید که بی شباهت به آه نبود. باهاش بد تا کرده بودم . دلش را شکسته بودم و او با همه ى اینها داشت بهم فرصت می داد. با تاکید گفت :

ــ بعد از کلاس شمس! پلک زدم . او راه افتاد، من به دنبالش . او با قدم هایی شل و وارفته و من با قدم هایی مستاصل و غمزده . سکوت بینمان فریاد می کشید . ارغوان اخم هاش را همچنان حفظ کرده بود و دیگر حتی نیم نگاهی بهم نمی کرد. فکرش را هم نمی کردم قهر او تا این حد مرا بیازارد. وارد کلاس شدیم و مانند همیشه کنار فاطمه نشستیم. فرصتی برای احوالپرسی پیش نیامد ، چون شمس بلافاصله وارد کلاس شد . تمام مدت طول کلاس حواسم به ارغوان و آه هایی ممتدی بود که می کشید و در دل به خودم بد و بیراه می گفتم. حتی یک بار شمس ازم سوالی پرسید که با مِن و مِن جوابش را دادم. با چشمایی حیرت زده بهم خیره ماند و پرسید:

ــ حالتون خوبه خانم تنها؟! با حواسپرتی گفتم :


romangram.com | @romangram_com