#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_325

ــ من متاسفم ارغوان ! نمی خواستم بهت دروغ بگم . در واقع هیچوقت تو هیچی در این مورد نپرسیدی؛ منم تو خیالم بابا داشتم و گذاشتم تو همین اشتباه بمونی . قصدم گول زدنت نبود، باور کن! با حرصی که صداش را می لرزاند گفت :

ــ باور نمی کنم ! دیگه هیچی از تو باور نمی کنم نورا ! بد کردی باهام ، اعتمادم رو از بین بردی. ازم رو برگرداند و دلم را به تقلا واداشت . صداش کردم اما جوابم را نداد و به حرکت در آمد .

از دست دادن ارغوان در حد ظرفیتم نبود. دوستی باهاش را می خواستم . مهر و محبتش خالص بود و مرا به زندگی وصل می کرد. جلو رفتم و بازوش را کشیدم . رو به روش ایستادم و گفتم :

ــ صبر کن ارغوان ، من خیلی حرفا برای گفتن بهت دارم اما همش امروز فردا کردم ؛ اون اوایل که دیدمت فکرشم نمی کردم یه روز دوستیمون به اینجا برسه ، که قهرت آتیش به دلم بندازه !

واسه همین یه چیزایی رو ازت پنهون کردم . وقتی هم که بهت وابسته شدم دیگه برای رو کردن

اون دروغ ها دیر بود. باور کن مدت هاست دارم دل دل می کنم که برات همه اشو بگم ؛ که زندگیم رو برات بریزم رو دایره . بگم بهت چقدر تحت فشارم ، باهات درد و دل کنم رفیق ! که دردای دلم شده حُناق و گلوم را داره خفه می کنه! بهم فرصت بده، دوستیت رو ازم نگیر ارغوان !

ازم رو برنگردون رفیق که رفاقت بی شیله پیله ى تو سد غرورم رو شکسته ! حالا بهت نیاز دارم که همرام باشی ، تا کنارت دردام رو تاب بیارم .

ساکت شدم. به یکباره همه ى حرفام از نهان خانه ى دلم به بیرون تراوش کرد . ارغوان در سکوتی وحشتزا مرا می نگریست و خوف از دست دادنش را به دلم بیشتر می کرد. عاقبت به حرف آمد

و گفت :

ــ کی ؟

سردرگم پرسیدم :


romangram.com | @romangram_com