#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_324
یکسره با همیم، مگه می شه بابات طوریت شده باشه و من نفهمیده باشم ! که تو بهم نگفته باشی! چشام را برای لحظه ای بستم .به گمانم آمد امروز همان روز موعود است و بالاخره قفل لبام برای ارغوان باز می شود . دلم پر از درد و اندوه بود و واقعا می خواستم یکی را باخودم شریک کنم و هیچ کس بیشتر از ارغوان لایق این عقده گشایی نبود. با آه جانسوزی گفتم :
ــ قبل از اینکه با تو آشنا بشم این اتفاق افتاد . درست وقتی که 12 سالم بود. مهر خاموشی به ناگاه روی لبان لرزان ارغوان خورد . قدمی به عقب برداشت .
هنوز ناباور، نگاش به چشمام بود . انگار که بخواهد درستی حرفام را از نگام بخواند. پلک که
زدم ، اشک اش سرازیر شد و با بغض گفت :
ــ داری جدی حرف می زنی ؟! پس این همه مدت چرا گولم زدی؟ چرا نگفتی بابا نداری که منه
احمق انقدر برات از بابام و بابات حرف نزنم ؟ چطور بهم نگفتی نورا ، انقدر بهم بی اعتماد بودی؟ باورم نمی شه ! ای خدا دارم دیوونه می شم !
قدمی به طرفش برداشتم که موجب شد او هم قدمی به عقب بردارد . سرش را به شدت تکان داد و با گریه گفت :
ــ خواهش می کنم بگو که دروغه ! بگو داری سر به سرم می ذاری نورا ! این همه سال رفاقت رو خرابش نکن ! می دونستم خیلی چیزا رو بهم نمی گی ولی این این خیلی زیاده ! اینو نمی تونم
هضم کنم ، می فهمی؟ کاش من هم می توانستم مانند او اندوه و خشمم را با اشک فرو نشانم . در حالی که از شدت بغض احساس خفگی بهم دست داده بود گفتم :
romangram.com | @romangram_com