#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_323
پس اش زدم و گفتم :
ــ ما ازش خبر نمی گیریم .
نگاه گیج و سردرگمش را بهم دوخت و به حالاتم دقیق شد. قدمی به جلو برداشت و گفت :
ــ هیچ معلوم هست چی داری می گی ؟ منو گذاشتی سر کار نورا ؟ دارم باهات جدی حرف می زنما !
ــ منم جدیم ارغوان !
ــ پس چرا داری منو می پیچونی ؟ یک کلمه بگو بابات کجاست ، که نه آنتن داره و نه حتی تلفن ؟
سوالش همانند تیری بود که به قلبم فرو رفت و تحت تاثیر دردش بی اراده با صدایی بغض آلود گفتم :
ــ بابام مُرده ارغوان !
سر جاش خشک شد . حیرت و شگفت زدگی اش قابل وصف نبود . چشمای سبزش تیره شد و
صورتش به شدت در هم پیچید :
ــ یعنی چی ؟ داری چی می گی تو نورا ؟ کی این اتفاق افتاده که من خبردار نشدم؟ 5 ساله که ما
romangram.com | @romangram_com