#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_321

بازی گفت :

ــ اصلا خوب کردم ! تو هم باید بیای ! همین یه دفعه رو به دل من راه بیا دیگه کاری به کارت ندارم. درمانده آهی کشیدم :

ــ ارغوان واقعا نمی تونم بیام . نباید منو تو معذورات بذاری ؛ نباید بدون اجازه ى من برام تصمیم می گرفتی . تو که از گرفتاری های من خبر نداری دختر! جمله ام را در هوا قاپید و حق به جانب گفت :

ــ نگفتی تا با خبر بشم ، اگه بودم شاید این کارو نمی کردم ! مستاصل فقط نگاش کردم . حق داشت، نداشت؟ دردم همین بود ،که نمی توانستم باهاش جدی تر برخورد کنم . از طرفی هم مشکلاتم روز به روز بیشتر می شد. چند شب بود که باز سرفه های مامان گلی باز گشته بود و موج نگرانی را به دلم می نشاند . ارغوان با نگاهی منتظر براندازم کرد و عاقبت نا امید از به حرف آمدنم گفت :

ــ خودم به مامانت زنگ می زنم اجازه می گیرم .

پوزخندی بی اراده زدم :

ــ مامانم مشکلی با اومدنم نداره ارغوان ، حالش دوباره بده ، نگرانشم می فهمی؟ با اینکه تو چشماش رگه هایی از تسلیم دیدم اما زبانش گفت :

ــ بابات و نیما که هستن ، فقط دو روز نیستی ! بهت اطمینان می دم اتفاقی نمی افته . یاد باباجانم خاطرم را مکدر کرد و باعث تجدید آهم شد .

ارغوان به اصرارش ادامه داد :

ــ نکنه بابات اجازه نمی ده ؟ می خوای به بابام بگم باهاش حرف بزنه ؟ می تونه راضی اش کنه! دلم به سوزش افتاد و نگام رنگ غم گرفت . ارغوان با دیدن نگام دوباره گفت :

ــ پس بابات اجازه نمی ده ! شماره اش رو بهم بدی سه سوته حلش می کنم ، خاطرت جمع !


romangram.com | @romangram_com