#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_319
صدای شکستن غرورم را شنیدم و به عزاش نشستم اما دریغ که نتوانستم حتی با صدای بلند براش
مویه کنم . تنها کاری که کردم فرار بود؛ از آن شرکت خراب شده که برام شده بود جهنم اختصاصیم و بهادری نگهبان این جهنم بود . حرفاش زهر داشت ، درد داشت ، اصلا به مانند درد بی درمانی بود که گلوم را گرفته بود و راه کلامم را بسته بود. بغض با شدت هر چه تمام تر به حنجره ام چنگ می زد. دستم را روی گلوم نگه داشتم و سوار آسانسور شدم .
فرار تنها کاری شده بود که این روزها از دستم بر می آمد .
******
زندگیم به همین منوال می گذشت . ساعت های عمرم خلاصه شده بود در کار و درس و رفت و آمد. جز مواقعی که با فاطمه و ارغوان به شوخی و خنده می گذشت و شبها که کنار نیما و مامان گلی به آرامش می رسیدم ؛ باقی زندگیم فقط دوندگی بود. اردیبهشت زیبا به آخراش نزدیک می شد و بهار زیبایی اش را روز به روز بیشتر به رخمان می کشید . عاشق بهار بودم و هوای دلپذیرش و بیشتر عاشق اردیبهشت ، که زاده ى همین ماه بودم و این دلیل شور و شوقم را در این ماه افزون می کرد . وارد حیاط دانشکده شدم . آفتاب بالای سرم می تابید و در عین حال نسیم خنکی در هوا جریان داشت که اجازه نمی داد ازش لذت نبرم . ارغوان را دیدم که به سمتم می آید. براش دست تکان دادم و از دور سلام کردم :
ــ سلام رفیق ! بهم لبخند زد و کنارم قرار گرفت :
ــ سلام چطوری؟
ــخوبم ، چرا از اون وری می یای ؟ چشماش به ناگاه ستاره باران شد و اشتیاق درش موج زد .با صدای هیجان زده گفت :
ــ دانشکده می خواد ما رو ببره اردو قم و کاشان ، خیلی عالی می شه نورا؛ از وقتی شنیدم سر از پا نمی شناسم . مطئنم خیلی خوش می گذره ؛ تا حالا به یه سفره دوستانه نرفتم .منو فاطمه رفتیم
اسم نوشتیم .
دست به سینه به شور و اشتیاقش نظر دوختم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com