#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_318

سکوتم موجب شد او بگوید :

ــ یا اینکه من طوری دست کاریش کردم تا احدی نتونه اشکالش رو پیدا کنه ! فوری با تعجب نگاهش کردم . خنده ای خبیثانه تحویلم داد و با لحنی خودمانی گفت :

ــ می دونستی وقتی چشمات رو اینجوری می کنی نگات هر مردی رو می تونه به زانو در بیاره ؟

یکهو همه ى وجودم گُر گرفت . خشمم جوشید و اخم هام به صورت خودکار در هم گره خورد. نگام را بی مهابا به نگاش متصل کردم و با لحن عتاب آلودی گفتم:

ــ لطفا جز حرف های مربوط به شرکت باهام حرف دیگه ای نزنین جناب ! الان هم از ساعت

وقت اداری گذشته و من می خوام برم ! ظاهرا این پرونده هیچ مشکلی نداره و شما محض تفریح منو یه بعداز ظهر سر کار گذاشتین و وقت ارزشمندم رو حروم کردین ! حتما انتظار این برخورد تند را ازم نداشت ، چون چشماش رنگ حیرت به خود گرفت و با دهان باز بهم خیره شد. کیفم را برداشتم و قبل از رفتن باز نگاه سگ دارم را بهش دادم و افزودم :

ــ خواهشا دیگه با من تا این حد خودمونی صحبت نکنین ، رابطه ى ما چنین چیزی رو ایجاب

نمی کنه ؛ با اجازه !

نگذاشت از در بیرون بروم ؛ صدای خونسرد ش را از پشت سر شنیدم ، گویا مرا به استهزا گرفته

باشد با پوزخندی گفت :

ــ دختر خانم همون طور که خودت می دونی من رییس این شرکتم ، هر طورم که دلم بخواد با کارمندام صحبت می کنم . در جایگاهی نیستی که برام تعیین تکلیف کنی! این یک بار رو ندید می گیرم ، چون تو کارت مهارت داری . دیگه تکرار نشه !


romangram.com | @romangram_com