#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_317
شاد کن و بخند، که واسه خنده تو جون می دم داداشی ! چشماش را گرد اشک پوشاند. نگاه ازم دزدید و سرم را در آغوشش گرفت و با لحن بغض داری که دلم را به آتش کشید گفت :
ــ قدرتورو می دونم آبجی ، یه روز برات جبران می کنم ؛خیلی زود . دستام دور کمرش حلقه شد و سرم درست روی سینه اش قرار گرفت. صدای قلبش پر کوبش بود. داداش نیمای عزیزم لحظات سختی را می گذراند و غرور مردانه اش جریحه دار می شد. در سکوت برای دقایقی به همان حال ماندیم تا دلمان در پناه آغوش یکدیگر آرام گیرد .
******
سرم لای پرونده ها بود. از ظهر که به شرکت آمده بودم حتی برای لحظه ای فرصت استراحت
نیافتم . بهادری هنوز با رفتار تلافی جویانه اش موجب آزارم می شد و حالا که یک ساعت از پایان وقت اداری گذشته بود، هنوز در شرکت بودم و با آن پرونده های گره خورده سر و کله
می زدم .در اتاق بهادری گشوده شد و قامتش در چهار چوب در نمایان گشت . نگاه گذرایی به
سویش کردم و زود سرم را فرو کردم توی پرونده روی میز . با قدم هایی مرتب و هماهنگ کنار میزم آمد و ایستاد . ناچار سرم را بلند کردم وبه جایی نا مشخص در صورتش نگریستم. از نگاه
کردن به چشمان حریصش اِبا داشتم . لبخندش را تشخیص دادم و بعد صداش به مجراهای گوشم رسید :
ــ هنوز نتونستی مشکل رو پیدا کنی ؟
کلافه باز سرم را پایین انداختم و گفتم:
ــ نه ، این پرونده یا اصلا مشکلی نداره یا اینکه...
romangram.com | @romangram_com