#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_316
سه مون رو در بیاری ! من این پول رو نمی خوام. اخم کردم و با تشر گفتم :
ــ من خواهر بزرگترم هر چی می گم بگو چشم ! هیچم قصد خودکشی ندارم و اندازه ى توانم
از خودم کار می کشم ؛ خیالت راحت . همین که حس کنم دارم خسته می شم می ذارمش کنار. حالا دست منو کوتاه نکن!
قدری سکوت کرد و بعد با نامیلی دست دراز کرد و پول را گرفت. دوباره موهاش را بهم ریختم :
ــ چه قیافه هم می گیره واسه من ، به این پول به عنوان جبران نگاه کن ؛ انقدر که شبا می یام
خونه هوامو داری و دورو برم می چرخی ،بعضی وقتا می خوام از خجالت بمیرم . نگاش بالا آمد و شکلکی برام درآورد :
ــ اونا که باید وقتی دکتر شدی برام جبران کنی ، می خوای با یه کتونی سرم رو شیره بمالی ؟! حرف نگاش چیز دیگری بود ؛ نگاش شرم سنگینی را در خود نهان داشت . با این حرف ها
می خواست جو را عوض کند. داداش نیمایم خیلی بیشتر از سنش می فهمید و این برام گاهی شرایط را سخت می کرد :
ـــ ای پررو خان !
خنده ى آرامش دلم را به آرامش دعوت کرد و با نگاهی که پر از حس دوستداشتن بود گفتم :
ــ هرگز پیشم شرمنده نباش ،من هر کاری می کنم با جون و دلم می کنم . فقط با قبولش دلمو
romangram.com | @romangram_com