#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_315

ــ خیالم راحت شد ! من اصلا از تن و بدن آدم چیزی سر در نمی یارم؛ عوضش تا دلت بخواد عاشق ریاضیم .

ــ از قدیم گفتن هر که را بهر کاری خواستند داداشی ! تو باید مهندس بشی یا ریاضی محض

بخونی تا عشق ات همیشه باهات باشه !

از حرفم به خنده افتاد و استکان چای را جلوم گذاشت . مامان گلی به اتاق بغلی رفته بود تا زودتر بخوابد و من و نیما تنها نشسته بودیم پای درس هامان . دستم را درون کیفم کرد و نصف پول

تدریس خصوصی را به طرف نیما گرفتم :

ــ برو برای خودت یه حفت کتونی نو بخر. چشماش رنگ شرم گرفت و صورتش سرخ شد :

ــ کتونیم که چیزیش نیست، فعلا می تونم بپوشم اش . برای خودت بخر؛ تو دانشجویی و هر روز با همین یه جفت کفش می ری بیرون . نگرانی اش لبخند به لبام دعوت کرد :

ــ برای خودمم کنار گذاشتم نگران نباش . نگاه پرسشگرش باعث شد آهسته بگویم :

ــ به مامان گلی فعلا نگو، چندتا شاگرد خصوصی گرفتم برای روزهای 5 شنبه .

نگاه نیما غمزده شد و افسوس تو نگاش نشست :

ــ داری خودتو می کشی نورا ، مگه تو چقدر توان داری ؟ فقط یه نفر آدمی! باید خرج هر


romangram.com | @romangram_com