#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_314
ــ باشه حالا که اصرار می کنی قبوله ! منم برات شاگردای بیشتری جمع می کنم ،این به اون در! بهش خندیدم. اتوبوس آمد و من از جام بلند شدم . فاطمه کنارم ایستاد و گفت :
ــ ولی قول بده مراقب خودت باشی نورا ، یه طوریت بشه ارغوان مو به سرم نمی ذاره !
ــ باشه خیالت تخت، زودتر برو دیرت می شه .
برام دست تکان داد و من سوار اتوبوس شدم .
*****
بعد از صرف شام نیما سینی چای به دست کنارم نشست و سرکی توی کتاب دستم کشید و
نچ نچ کنان گفت :
ــ خدا رحم کنه، اینا چیه دیگه می خونی ؟ از الان بگم من پزشکی نمی خونما !
بهش نگاه کردم و چنگی به میان موهای خرمایی اش انداختم و باخنده گفتم :
ــ حالا کی گفته می تونی با رشته ى ریاضی بری پزشکی بخونی ؟
موهاش را مرتب کرد و با آسودگی گفت :
romangram.com | @romangram_com