#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_313
بعد از یک ربع استراحت به طبقه ى بالا رفتم تا اولین جلسه کلاس را برگزار کنم . در را که گشودم
با دیدن آن تعداد دانشجو حیرتم بر انگیخته شد. با شمارش سرسری به10 نفر رسیده بودند .فاطمه
بهم لبخند زد و زودتر سلام داد . به لبخندش پاسخ دادم و در دل ازش به خاطر این موقعیت عالی تشکر کردم . پولی که فاطمه با بقیه اتمام حجت کرده بود ، نزدیک بود اشک شوق را به چشمام
بیاورد . تدریس خصوصی به نظرم در آمد خوبی داشت و می توانست زندگی مان را کمی بهتر کند. با جدیت شروع به کار کردم و با جان و دل به سوالات شان پاسخ دادم .
روی نیمکت ایستگاه اتوبوس با فاطمه نشستیم . با قدردانی بهش گفتم :
ــ فاطمه واقعا دمت گرم ! این کارت خیلی برام ارزش داشت ، حتما برات جبران می کنم .
چشمکی بهم زد :
ــ جبران که کردی امروز، ازم پول نگرفتی !
ــ انتظار داشتی بگیرم ؟ خوبه خودت این کلاس رو برام جور کردی و همه ى هماهنگی هاشم
با خود بود ! این کمترین کاری بود که تونستم بکنم .
به شیرینی لبخند زد :
romangram.com | @romangram_com