#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_312

نگاه گرمش نظر بیاندوزم :

ــ ممنون استاد با اجازه !

از کنارش رد شدم. دستم روی دستگیره ى در بود که دوباره صدام کرد ؛ برگشتم ، بدون لحظه ای اتلاف وقت گفت :

ــ تو راه رسیدن به هدفت کمک خواستی می تونی روی کمک من حساب کنی ، خوشحال می شم نابغه ای مثل تو رو ، تو رسیدن به آرما نش همراهی کنم .

زبانم بند آمده بود و ذهنم از کار افتاده بود . باز به صورت اتو ماتیک وار گفتم :

ــ ممنون استاد !

به سردرگمی ام لبخند زد و من با عجله در را باز کردم و خودم را به درون راهرو انداختم .

تمام فکر و ذکرم درگیر رفتار امروزش شد. شمس کم کم و آرام آرام بهم نفوذ کرده بود ؛ به

منی که روزی سایه ام را با تیر می زد ، نزدیک شده بود؛ به طوری که می خو است مرا برای

رسیدن به هدفم یاری کند . با همان افکار آشفته و بی حاصل به نماز خانه رفتم ، بعد از ادای نماز

لقمه ى نان و کوکو ام را بیرون آوردم و مشغول خوردن شدم .


romangram.com | @romangram_com