#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_311

از تیز هوشی اش لجم گرفت . داشت بهم یک دستی می زد تا از زیر زبانم حرف بکشد. آخرین

گزارش را در دفتر وارد کردم و آن را بستم . نگام را بهش دادم و خیلی جدی گفتم :

ــ هر کسی مشکلات خاص خودشو داره استاد . می شه در این مورد توضیحی ندم ؟

یک آن به خودش آمد. دستی به موهاش کشید و سرش را تکان داد ؛ به نظرم این حرکت بین آقایان اپیدمی بود ، که هنگام کلافگی و شرمندگی به موهاشان چنگ می زنند. لحن اش عذرخواهانه بود:

ــ حتما، به گمونم من زیاده روی کردم خانم . معمولا تو زندگی آدم ها کنکاش نمی کنم اما در

مورد شما اعتراف می کنم خیلی کنجکاوم ! روپوش را از تنم بیرون کشیدم و در حالی که کیفم را بر می داشتم گفتم :

ــ بهتون حق می دم ، زندگی من پیچیده و پر از فراز و نشیبه ؛ ناراحت نمی شم اگه کنجکاو باشین

اما منم حق اینو دارم که به سوالاتتون جواب ندم . با سر تایید کرد و نگاش به یکباره پر از مهربانی بی سابقه ای شد که مرا شوکه کرد :

ــ آدم هایی مثل تو که اکتیو و پر تلاش هستن و برای رسیدن به هدفشون از جون مایه می ذارن، همیشه برای من قابل احترام بوده و هستن . هر کاری می کنی آرزو می کنم به هدفت برسی و در این راه خودتو فراموش نکنی، مراقب خودت باش دختر خانم !



تغییر رفتار نا بهنگام شمس باعث شد قدرت هر گونه عکس العملی را از دست بدهم و فقط به


romangram.com | @romangram_com