#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_308
ــ بله ،من همیشه سر وقت می رسم اما چون شما زودتر می یان به نظر می رسه که من تاخیر داشتم. با عینک فِرم مشکی اش از همیشه جذاب تر به نظر می آمد .شاید بیشتر از 30 سال نداشت ، جوان و خوشتیپ بود، بخصوص آن چشمان میشی رنگ که دل از بیشتر دختران دانشکده برده بود .
نگاه سنگینم را حس کرد و به ناگاه سر چرخاند و غافلگیرم کرد. برای لحظاتی کوتاه نگاهمان بهم گره خورد. گرمم شد و احساس کردم صورتم از خجالت سرخ شد. خیلی زود نگام را از نگاش کندم و سر به زیر انداختم ، اما او همان گونه مشغول تماشام بود . بعد از لحظاتی به
حرف آمد: ــ دستور کار امروز رو یه مروری کن لطفا، تا کار رو شروع کنیم .
با عجله پوشه را باز کردم و مشغول شدم . مانند همه ى زمان های دیگر، همین که وارد دنیای درس و علم می شدم همه چیز یادم می رفت و در پوسته ى جدیم فرو می رفتم . بعد از گذشت ساعتی بی مقدمه پرسید:
ــ می تونم یه سوال ازت بپرسم ؟
نگام بی طرفش سرک کشید :
ــ بله حتما !
در حالی که نتیجه کار را توی لپ تاپش تایپ می کرد گفت :
ــ بین شما و آقای تهرانی خصومتی هست ؟
از سوالش به شدت جا خوردم و بی اختیار زل زدم به صورتش ؛ منتظر بهم چشم دوخت و بعد
دوباره گفت :
romangram.com | @romangram_com