#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_309
ــ دوست ندارین جواب ندین !
به تندی گفتم :
ــ مسئله ى خاصی نیست که نخوام در موردش حرف بزنم ؛ شما فرض رو بر این بذارین که ما رقابای سر سخت هم هستیم .
یک ابروش را بالا پراند :
ــ و بحث دیروزتون تو راهرو؟! یک لحظه دلم به هم پیچید و ترس از شنیدن حرف هامان مرا به دلهره انداخت. بعد از مکث کوتاهی گفتم :
ــ خُب یکم پیچیده است، نمی دونم چطور توضیح بدم .
لبخند معناداری روی لباش نشست و سرش را دوباره در لپ تاپش فرو کرد. پوفی کردم و با
دستانی لرزان به ادامه ى کار پرداختم. حس ششم می گفت که او صحبت هامان را شنیده و صد
البته نام خودش که از زبان امیرعلی بیرون آمده بود. نگاهی به ساعتم کردم که از چشمان
تیز بین اش مخفی نماند :
ــ عجله داری ؟
romangram.com | @romangram_com