#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_306
ــ می خوای قبول کنی نورا ؟ حالاشم حسابی درگیری ، این درس های سنگین، تحقیق با شمس، شرکت، نمی تونی برسونی ؛ بخدا تلف می شی دختر! شانه اش را فشردم تا آرامش کنم . پیشنهاد خوبی به نظر می رسید. داروهای مامان گلی آنقدر
گران بود که همیشه چند روز مانده به سر برج پولمان ته می کشید و به قول معروف همیشه
هشتمان گرو نهمان بود. با این کار می توانستم پول بیشتری در بیاورم . صبح متوجه چند پارگی
روی کتانی های نیما شده بودم و پولی در بساطم نبود ، تا براش کتانی نویی بخرم .مصمم به ارغوان چشم دوختم :
ــ نگران نباش، هفته ای یک جلسه ى دو ساعته می ذارم؛ این طوری درس ها برای خودمم مرور می شه .
رویم را برگرداندم سمت فاطمه :
ــ باهاشون قرار بذار قبوله. فاطمه خندان بشکنی زد :
ــ عالیه ! چه روزی بیکاری ؟
ــ بذار واسه پنج شنبه تا ظهر که مشغول تحقیق با شمسم ، بعد ناهار ساعت 2 تا 4 خوبه .
سرش را تکان :
ــ باشه بهشون می گم ، خبرت می کنم . منم جزو شاگردا حساب کن ولی به من تخفیف بده !
romangram.com | @romangram_com