#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_305

بی حوصله ازش رو برگرداندم . طپش های دلم دیوانه ام کرده بود:

ــ وابده تو رو خدا فاطمه ! پاشین بریم کلاس بعدی دیر شد. باهم بلند شدیم و رفتیم سر کلاس بعدی . فاطمه رو بهم گفت :

ــ راستی نورا از طرف تو یه قولی به بچه های کلاس دادم. با تعجب برگشتم طرفش :

ــ چه قولی دادی ؟

ــ راستش از وقتی که باهام آناتومی و بیوشیمی رو کار کردی، نمره هام اومدن بالا . چند تا از بچه ها پرسیدن چیکار کردم که یهو اینقدر پیشرفت کردم ؛ منم که نمی تونم دروغ بگم

گفتم تو باهام کار کردی . این شد که درخواست کردن براشون کلاس تقویتی بذاری ؛ اینم بگما با

پول نه مجانی ! توی فکر فرو رفتم و داشتم حرف هاش را سبک سنگین می کردم . ارغوان بهش تشر زد :

ــ تو بیخود کردی سر خود قول دادی ! این خیلی وقت آزاد داره ، به بچه ها هم درس بده ! دیگه یه باره جنازه اش باید هر شب برسه خونه دیگه! بی توجه به او پرسیدم :

ــ چند نفرن؟ فاطمه که از حرف های ارغوان بادش خالی شده بود، دوباره سر ذوق آمد :

ــ شش نفر، ولی مطمئنم اگه کلاس بذاری بیشترم می شن . من باهاشون چک و چونه زدم و طی کردم ؛ پول خوبی برات در می یاد نورا . قرارم شد که باهات جلسه ای حساب کنن .

ارغوان باز به حرف آمد ، اینبار رو به من با نگرانی گفت :


romangram.com | @romangram_com