#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_304
ــ تو چرا انقدر پر انرژی هستی دختر ! کشتی مون از خنده ! یکم مهلت بده بابا !
ــ موقور نیاین بیشتر فک می زنم ، از خنده روده بر شین ها ! بگو تو چرا با امیرعلی اومدی؟ اون نگاهش چی بود؟
ــ چی بود ؟ تو بگو! چشماش را تنگ کرد :
ــ خیلی افسرده بود بیچاره ، قبل اومدن سر کلاس حالش رو گرفته بودی ؟
دلم باز به سوزش افتاد. ارغوان جای من گفت :
ــ جات خالی ! جفت از خجالت هم در اومدن ! فاطمه با هیجان دستاش را بهم کوبید :
ــ وای ، چرا من نبودم آخه !دعواهای این دو تا واقعا تماشاییه ! سریع برام تعریف کن ببینم !
ارغوان شروع به تعریف کرد . من بی توجه بهشان به تابلوی وایت برد خیره شدم . فکرم حول و هوش حرف ها و نگاه امیرعلی دور زد . ارغوان که دست ار صحبت برداشت ، فاطمه به
حرف آمد :
ـــ نگفتم این یارو می خوادت دختر! وگرنه چه دلیلی داره اینجوری واست غیرتی و حساس بشه ؟
آخی بچم چه روح لطیفی داشت و ما خبر نداشتیم ! چقدر حسود بوده !
romangram.com | @romangram_com