#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_303
شمس که از کلاس رفت، امیرعلی پشت سرش کلاس را ترک کرد؛ بدون اینکه حتی نیم نگاهی
بهم بکند. دلم شکسته بود و یادآوری حرفاش سوزشش را بیشتر می کرد. فاطمه اجازه نداد در حالات بیمارگونه ام غرق باشم و با ضربه ای به بازوم گفت :
ــ احوال خانم خانما ؟ فکر کردم ببینمت دیگه نعوذباا... شبیه خر شدی! ارغوان خندید و من با بیچارگی گفتم :
ــ بعد ده روز این چه نوع احوالپرسی آخه دختر؟! خودش از خنده ریسه رفت و من از خنده اش به خنده افتادم :
ــ بی ادب پررو ! دستش را روی سینه گذاشت . همان دور نشسته تعظیمی کرد:
ـــ انقدر ازم تعریف نکن ، دارم از خجالت آب می شم !من متعلق به شماهام! حالا دیگر صدای خنده مان بلند شده بود و از آن حال ویران گر بیرون آمده بودم .جلو آمد و صورتم را بوسید :
ــ حالا شد! از در که اومدی تو انگار زبونم لال من مُرده بودم ! تمام طول کلاسم از بس هیس هیس و پیس پیس کردم گلوم خشک شد ! کجا بودی تحویل نگرفتی خانم ؟ اصلا چرا اون یارو در و برات وا کرد؟ با تو هم هستما ارغوان ، تو چرا با مانی اومدی سر کلاس ؟ پشت هم ما را به توپ بسته بود با سوالاتش .ارغوان بهم نگاه کرد و سوال پشت نگاش مرا وادار کرد نگاه ازش بگیرم . صداش را شنیدم که گفت :
ــ تو راهرو بر خوردیم به این آقایون ، دیگه مسیرمون یکی بود با هم اومدیم .
فاطمه که قانع نشده بود گفت :
ــ آیا مطمئن هستید که جز حقیقت چیزی نگفته اید؟ از لحنش باز خنده مان گرفت . دوستش داشتم ؛ باورم نمی شد فاطمه تا این حد راه دلم را زود
پیدا کرده باشد. بدون اختیار بغلش کردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com