#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_302

صداش طنز داشت و بی اراده لبخند به لبم نشاند . امیر علی برگشت و با تشر بهم نگاه کرد ؛

نمی دانم نگاهش چه داشت که وادارم کرد بگویم :

ــ با اجازه استاد، برم که از کلاستون عقب نمونم !

لبخندی آذین بخش صورتش شد :

ــ پس عجله کن تا جا نمونی خانم تنها ! با قدم هایی تند به راه افتادم ،در حالی که امیرعلی همان طور ایستاده بود و با نگاش زهر به

تنم تزریق می کرد . بی اعتنا از کنارش گذشتم و لحظاتی بعد صدای قدم های محکمش را

از پشت سر شنیدم . دلم حالی به حالی شده بود و هیچ نمی دانست از این دنیا چه می خواهد. بهم رسید و قبل از من در کلاس را گشود. نزدیکی بیش از حد بهش داشت احساساتم را به قلیان

در می آورد . نفسم در سینه حبس شد و بعد صدای آرام اش در دلم غوغا به پا کرد:

ــ برو تو چشم سیاه و جز من به کس دیگه ای فکر نکن !

جمله اش وجودم را به آتش کشید و نگاه آخرش که از روی شانه دیدم، دلم را از همیشه بی قرارتر کرد. کاش می توانستم بهش بگویم مدت هاست که جز او به هیچ کس دیگری

فکر نمی کنم اما این جمله مطمئنا از روی عشق به زبانش جاری نشده بود . امیرعلی در تب و تاب بردن در این بازی می سوخت و همه ى خشم و عصبانیتش از شکار نکردن من بود. دلم به ناگاه به شدت گرفت و ماتم زده سر جام نشستم . به شمس که حالا داشت تدریس می کرد ، گوش سپردم و آه حسرت برای عشق بی حاصلم از سینه ام بیرون آمد.


romangram.com | @romangram_com