#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_301
بود. مانی او را عقب کشید اما امیر علی با گستاخی هر چه تمام تر به چشمام زل زده بود . گویا
حتما جواب می خواست . به حرف آمدم و با لحنی منزجر که کاملا با احوالات درونم مغایر بود گفتم :
ــ به چه حقی زاغ سیاه منو چوب می زنی ؟ هزار بار بهت گفتم ، بازم می گم کارای من به تو یکی هیچ ارتباطی نداره ! تو حق نداری اصلا در موردم نظر بدی، چه برسه که برام تعیین تکلیف کنی پسر جون !
اینطور که صداش می زدم کفرش بیشتر در می آمد ؛ این را می دانستم و از عمد برای تلافی این طور صداش می کردم . خشم اش بیشتر شد اما قبل از اینکه بتواند حرفی بزند صدای شمس توجه مان را به سمت او کشاند:
ــ اینجا چه خبره ؟
بادیدن ابروهای در هم گره خورده و صورت به شدت جدی اش پاپس کشیدم و قدمی عقب نهادم. خشم درونم می جوشید و احساس می کردم گُر گرفته ام . بی شک صورتم گلگون بود .نگاه شمس روی من ثابت ماند . این چشمه از اخلاقیاتم را ندیده بود و حتما در دلش داشت از کشف جدیدش حیرت می کرد. امیرعلی به موهاش چنگ زد و با لحنی که خشمی سرکوب شده در خود پنهان داشت گفت :
ــ چیز مهمی نیست استاد ! یه بحث دوستانه بود! حرفش نگام را به سرعت بالا کشاند و با طلبکاری بهش زل زدم. نگام بالاخره آتش خشم را درش خاموش کرد و در نهایت حیرتم لبخندی به لباش نقش زد. مانی میانه داری کرد :
ــ بله استاد ، بچه ها سر یه موضوع داشتن تبادل نظر می کردن ! اگه اجازه بدین ما زودتر به کلاس بریم .
امیر علی را به جلو هل داد و به ارغوان نگاهی کرد . ارغوان که خشکش زده بود ،به خودش آمد و سری برای شمس تکان داد و به راه افتاد. مانی پشت سرش رفت و امیرعلی با قدم هایی سست و آرام دنبالشان کرد. نفسم را از سینه بیرون دادم و رد نگام به شمس رسید .با نگاه
معناداری داشت تماشام می کرد:
ــ امروز یه جنبه دیگه از شخصیتت رو دیدم دختر جون! بعد وقتی می گم عجیبی بهت بر می خوره !
romangram.com | @romangram_com