#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_300
ــ من که داشتم از اظهار فضل شما استفاده می کردم مانی جان ! حالا غزال رو نمی دونم ؟
حرصم را با بردن این نام در آورد ، به طوری که دست از آنالیز رفتار مانی برداشتم و با غضب به او توپیدم :
ــ نمی خوای دست از گفتن این اسم برداری؟ نه محکمی گفت و اضافه کرد :
ــ تو برام تا ابد غزالی ! مگه این که شکارت کنم ! اون موقع می تونم به اسم صدات کنم !
دستام مشت شد و بهش خیره شدم :
ــ همون بهتر که اسمم رو به زبون نیاری ، چون شنیدن اسمم از دهان تو حالم رو بد می کنه !
ضربه ام کاری بود، چون بالاخره از جلد خونسردش بیرون کشیده شد و با چشمانی طوفانی و
لحنی کوبنده گفت :
ــ شنیدن اسمت از زبون برادر این خانم و شمس چطور، حالت رو بد نمی کنه ؟ بلکم به سر شوقت
می یاره که وسط خیابون از خنده ریسه می ری !
بند دلم پاره شد. دروغ چرا از چشمان غضبناکش هول برم داشت و دلم به سر و صدا افتاد. از طرفی هم شنیدن حرف هاش برام شدید سنگین آمد و گران تمام شد . برای چند ثانیه توانایی هر گونه عکس العملی ازم صلب شده بود . حساسیت اش به ارشیا و شمس برام جای سوالی بزرگ
romangram.com | @romangram_com