#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_299

بی اراده به سویش چرخیدم . دلم بی تاب دیدن رویش بود و حرکاتم به اختیار خودم نبود. نگام که با نگاش ادغام شد و قلبم در سینه آرام گرفت . بی حرف بهم چشم دوخته بودیم . نگاش پر از حرف هایی بود که مفهومشان را نمی فهمیدم و این کلافه ام می کرد؛ اما آنچنان قدرت و صلابتی داشت که اختیار را ازم ربوده بود . صدای سلام مانی بالاخره مرا به خود آورد و توانستم قفل آن نگاه را بشکنم . ارغوان زودتر از من به سلامش پاسخ داد و من بی رمق گفتم :

ــ سلام آقای عبادی ! ــ حالتون چطوره خانم ها؟ تعطیلات خوش گذشت ؟

ارغوان پاسخ داد :

ــ بله ممنون تعطیلات خوبی بود . مانی به دقت او را نگریست و بعد پرسید :

ــ مشکلی که براتون بعد اون روز پیش نیومد ؟ اون روز خیلی رنگ پریده و بی حال بودین. ارغوان شانه ای بالا انداخت :

ــ می بینین که قبراق و سرحالم ! مشکل زود رفع شد. مانی نفس راحتی کشید و چنگی به موهاش زد و مسیر نگاش را عوض کرد . من و امیرعلی

به دقت او را زیر نظر داشتیم و ناخداگاه با نگاه مستقیم ممان بهش می نگریستیم .این سنگینی نگاه را حس کرد و بهمان نظر دوخت :

ــ طوری شده ، چرا به من زل زدین ؟





یک ابروم بالا پرید و به حالاتش دقیق شدم . سکوتم ادامه داشت ؛ امیرعلی طاقت نیاورد :


romangram.com | @romangram_com