#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_298

ــ چه مرگت شده امروز ، داری منو سر کار گذاشتی ارغوان ؟

میان خنده گفت :

ــ وای چقدر روحم تازه شد دختر، خدا خیرت بده ! این قیافه ات رو خیلی کم دیدم ولی خیلی دوستش دارم !

به سمتش هجوم بردم و با عصبانیت ظاهری گفتم :

ــ مرض و هر هر، دو ساعته داری به من می خندی ؟

خودش را کمی عقب کشید و در حالی که نفس نفس می زد ، دستش را گذاشت روی شکمش :

ــ وای دلم درد گرفت نورا ، خیلی وقت بود این جوری نخندیده بودم .

قیافه ى شاد و سرخ از خنده اش حرصم را خواباند و باعث شد بهش لبخند بزنم . ارغوان خیلی به گردنم حق داشت و بابت دروغ هام حالا حالا ها بهش بدهکار بودم . با دیدن لبخندم دستم را گرفت و گفت :

ــ یه دونه ای دوستم ، عاشقتم به خدا! لبخندم عمیق تر و گرم تر شد . در کنار هم قدم برداشتیم به طرف کلاس؛ وارد راهرو نشده بودیم

که صدای سحر انگیزی مرا از خود بیخود کرد :

ــ دائم به خنده چشم سیاه !


romangram.com | @romangram_com