#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_297
چشمکی بهم زد و در میان جوش و خروش ارغوان ماشین را به حرکت در آورد. بوقی زد و با
تکان دادن سرش خداحافظی کرد و رفت . من ماندم و ارغوان که کاردش می زدی خونش در نمی آمد . دستش بلند شد و به سمت بازوم رفت که با زرنگی جا خالی دادم و به حالت دو ازش دور شدم . دنبالم آمد و باخنده گفت :
ــ چه زرنگ شده واسه من ، حالا جا خالی می دی ؟ خنده روی لبام مهمان بود. برگشتم سمتش :
ــ دیگه محاله بذارم مثل گربه بهم پنجول بکشی !
بهم رسید و با لحنی تهدید وار گفت :
ــ لازم باشه پنجولم می کشم ! دیگه نبینم پیش ارشیا خود شیرینی کنیا ، همه که مثل تو نابغه نیستن شاگرد اول بشن ! من بیچاره چه گناهی کردم رفیق تو شدم ، هی تو خونمون باید تو رو بزنن تو سرم که از نورا یاد بگیر؛ بخصوص ارشیا که چپ می رم راست می یام می گه نورا رو ببین اله و بله و جینبله! یکم ازش یاد بگیر. با ناباوری ایستادم و بهش چشم دوختم . قیافه اش هیچ چیزی را نشان نمی داد:
ــ واقعا داری جدی اینا رو می گی ، یا سر به سرم می ذاری ؟ چشم غره ای بهم زد و حالتش را حفظ کرد:
ــ الان به نظرت قیافه ام به این می یاد که شوخی کنم باهات ؟
مستاصل بهش نگاه کردم ؛ هیچ چیز به ذهنم نمی رسید که بهش بگویم . با گذشت لحظاتی که
مصرانه بهم می نگریست ، بی مقدمه شروع به خندیدن کرد؛ به حدی که از خنده صورتش
گلگون شد. با کلافگی موهام را توی مقنعه فرو کردم و با اخم گفتم :
romangram.com | @romangram_com