#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_295

ــ این یه احتماله! آینده همه چیز رو مشخص می کنه !

نگام تو نگاش حل شد و لبخند معناداری روی لباش نشست . انگار که فاطمه از چشمام حال درونم را می فهمید .

****

آن روز و روزهای دیگر هم گذشت و حضور امیرعلی از یادم نرفت ؛ تمام روزهای تعطیلم به تجزیه و تحلیل کارش گذشت . روز اول دانشکده بعد از تعطیلات همیشه تق و تلق بود .صبح با

نیما از خانه خارج و به سوی دانشکده رهسپار شدم. هوا بهاری بود و گرمای بی جان خورشید بهم امید روزهای گرم را می داد . دلم در سینه بی قراری می کرد و خودش را مانند گنجشکی به دیواره هاش می کوبید . به شدت دلتنگ آن چشمان خاکستری بودم و از این حسی که داشتم خودم را سرزنش می کردم . در هاگیر واگیر زندگیم این یک قلم مانند بار اضافی بود ،که روی دلم و شانه های نحیفم سنگینی می کرد ؛ ولی کاری بود که شده بود و عشق بی اجازه به قلبم پا نهاده بود و تلاشم برای بیرون کردنش بی ثمر مانده بود ؛ حالا با تمام گرفتاری هام تسلیم این عشق پر شور شده بودم و در سکوت خود خوری می کردم . در حالی که هیچ آینده ای برای این حس و حال شورانگیز در ذهنم نداشتم . هنوز از عرض خیابان نگذشته بودم که نگام به ارغوان افتاد ؛ارشیا

کنارش ایستاده بود و گویا انتظار مرا می کشیدند. به سرعت قدم هام افزودم ؛ کتانی سفید رنگم

حالا رنگش کدر شده بود و چند جاش پوسته داده بود ؛ در دل شروع کردم به حساب و کتاب

و اینکه چه وقت می توانم کتانی نویی برای خودم بخرم . در همین احوالات دست و پا می زدم

تا بالاخره به آنها رسیدم. ارغوان مثل همیشه نتوانست احساسات اش را پنهان کند و بی مهابا خود را در آغوشم انداخت. او را بوسیدم و با هم احوالپرسی کردیم . ارشیا با نگاه مشتاقی ما را نظاره می کرد. همیشه از دیدن صمیمیت ما به وجد می آمد و تحسینمان می کرد. بهش سلام دادم ؛ پاسخم

را با مهربانی داد :

ــ سلام نورا خانم خوبین ؟ تعطیلات چطور بود؟


romangram.com | @romangram_com