#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_294
ــ فکر کنم رفت ؛ منم نمی بینمش . نفسی به آسودگی کشیدم و باز به اطراف نظری انداختم . نبود ،رفته بود .هم دلم گرفته بود و هم
از دیدن دوباره اش به وجد آمده بودم . احساسات ضد و نقیضم مدتها بود که دست و پام را بسته بود و روز به زود بیشتر و بیشتر مرا در خود فرو می برد. ارغوان با حالت خاصی بهم نگاه کرد. جا خوردم و گفتم :
ــ چرا اینجوری نگام می کنی؟
ــ دارم به حرفای فاطمه فکر می کنم! با اینکه اصلا دوسندارم اینو بگم و از این پسره هیچ خوشم نمی یاد، ولی فاطمه پر بیراه هم نمی گه ! چه دلیلی داره تا اینجا دنبالمون کنه و حتی خودشم نشون نده؟ نگاش به صورتم چسبیده بود . فاطمه گفت :
ــ منم موافقم ! این یارو یه کاسه زیر نیم کاسه اشه، من شک ندارم که بهت علاقه پیدا کرده اما نمی خواد قبولش کنه ! اگه کمی هم دو به شک بودم با حرکت امروزش به یقین رسیدم !
ارغوان هم چنان ، اندر احوالات من سیر می کرد . شانه ای بالا انداختم و با خونسردترین لحنی که آن لحظه ى پر آشوب ازم بر می آمد گفتم :
ــ بیخود دارین شلوغ اش می کنین خواهرای من ! شاید تصادفی اونم اینجا بوده. تعطیلاته ،مردم می رن گردش و تفریح . دیدین که حتی سراغمون هم نیومد ؛ این که نیاد یه خودی نشون بده، از امیرعلی بعیده ! می تونم به جرات بگم حتی ما رو ندیده ! وگرنه امیرعلی که من شناختم
امکان نداشت به یه بهونه نیاد جلو و یه متلکی چیزی بارم نکنه !
سکوتشان طولانی شد. مشغول سبک سنگین کردن حرف هام بودند. با اینکه قلبا به حرفام ایمان نداشتم اما خوب آنها را به تردید انداختم . ارغوان با قیافه ای که انگارمجاب شده باشد گفت :
ــ اینم منطقیه ، واقعا نمی دونم دیگه چی بگم !
فاطمه اما هم چنان روی تزش پافشاری کرد :
romangram.com | @romangram_com