#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_293
ــ تو داشتی بهمون قرار امروز رو یادآوری می کردی ! آه از نهادم بر آمد .همان روز بود که امیرعلی تا شرکت تعقیبم کرده بود و اگر آن روز او را
نمی دیدم هرگز حضور امروزش را اینجا ، از عمد باور نمی کردم . با تمام اینها دل سرکشم
لحظه ای دیدار رخ یار می خواست . سرم چرخید و گفتم :
ــ کجاست؟ ارغوان بدون اینکه جلب توجه کند، به آن سمت نگریست و او را یافت و گفت :
ــ درست پشت او پشمک فروشه وایستاده ، عینک دودی زده و لباسش یک دست سفیده . نیازی به بیشتر آدرس دادن نبود ، همان نگاه اول او را دیده بودم و دل بیچاره ام شروع به
نواختن سمفونی کرده بود . زود نگام را از او برداشتم ،تا مبادا متوجه نگاهم شود. نمی خواستم بداند که او را دیده ایم و جلوی هر گونه رویارویی باهاش را گرفتم. با صدایی که کمی لرز داشت گفتم:
ــ واقعا خودشه ! یعنی تعقیبمون کرده؟ فاطمه با قیافه ای فاتح که انگار کشف بزرگی کرده است، گفت :
ــ شک نکن ! شمه پلیسی من هرگز اشتباه نمی کنه! این یارو بدجور خاطرخواهت شده خواهر! حرف های فاطمه باعث بی قراری دلم می شد . اخمی کردم و گفتم :
ــ بچه ها تو رو خدا نگاش نکنین، نیاد این طرفی . اصلا حوصله ى کل کل باهاش رو ندارم. ارغوان موافقت کرد و گفت :
ــ خیالت راحت ، فعلا که غیبش زده !
فاطمه سر جنباند و اضافه کرد:
romangram.com | @romangram_com