#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_292

ــاین که چیزی نگفت ! چی چی رو درست حدس زد؟ فاطمه موذیانه گفت :

ــ رنگ رخساره خبر دهد از سر درون ! نورا که خوب می دونه من از کی حرف می زنم ! ارغوان به سمتم چرخید و بادیدن قیافه ام با تعجب گفت :

ــ چرا رنگت پریده ؟ کی هست مگه ؟ فاطمه جای من جواب داد :

ــ جناب پر مدعا !

ارغوان به سرعت گردن کشید و به اطراف نگریست و بعد با بهت و نا باوری گفت :

ــ این اینجا چی کار می کنه؟ استرس و هول ولای درونم چند برابر شد. از طرفی از حضور نابهنگامش قلبم در سینه به طپش افتاده بود و از طرف دیگری به شدت دلتنگ دیدار آن چهره ى جذاب و آفتاب سوخته بودم .زبانم بند

آمده بود و فقط به حدس و گمان های آن دو گوش می دادم .فاطمه با صورتی جدی گفت :

ــ اون روز که ترقه افتاد زیر پای ارغوان، مانی خیلی سریع خودشو بهمون رسوند و گفت که درست پشت سر ما بوده درسته ؟

با حرکت سر پاسخ مثبت دادم . فاطمه فکری کرد و ادامه داد :

ــ همون لحظه من داشتم چی می گفتم ؟

ارغوان با صدای بلندی گفت:


romangram.com | @romangram_com