#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_291
ــ دستت درد نکنه ارغوان ، خیلی بهم امروز خوش گذشت بچه ها ! اومدن به اینجا دیگه آخر خوشیه برام . خاطره تولد نوزده سالگیم همیشه تو ذهنم می مونه! تبسمی شیرین و گرم رو لبای هر سه مان نشست . بعد از چند لحظه سکوت فاطمه به ناگاه گفت:
ــ بچه ها یکی رو دیدم که فکرشم نمی تونین بکنین کیه !
ارغوان به سمتی که او می نگریست نگاه کرد:
ــ کی ؟ ما می شناسیم ؟
فاطمه نگاهش را به من دوخت و با لیخند گفت :
ــ چه جور هم!
ــ من می شناسمش که به من زل زدی و لبخند ژکوند تحویلم می دی؟ پلک زد :
ــآره ، اصلا یارو از آشناهای خودته !
وقتی گفت یارو، دلم در سینه تکانی خورد و انگار فاطمه متوجه این تکان شد ، که بشکنی زد و گفت :
ــ درست حدس زدی، خودشه !
حیرت زده و سرگشته بهش چشم دوخته بودم . ارغوان معترض گفت :
romangram.com | @romangram_com