#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_290

ــ چند تاش رو خود من می شناسم ؛ نام ببرم ؟ فاطمه با لودگی گفت :

ــ نام ببرید خانم !

با شوخی ها و خنده های از ته دل ، به ماشبن سواری در شهر پرداختیم . تهران خلوت تر از هر زمان دیگری بود و ترافیک دیگر معنایی نداشت . ارغوان بالاخره ماشین را متوقف کرد و گفت :

ــ اینم از کادوی من و نورا ، بریم حسابی کیف کنیم! فاطمه جیغ کشید و از پشت گردن ارغوان را گرفت وصورتش را بوسید :

ــ یعنی من عاشقتم دختر ! خیلی وقت بود تله کابین سوار نشده بودم. تو چقدر ماهی آخه!

ارغوان ما را به بام تهران آورده بود . دروغ چرا ، اولین بارم بود که به آنجا می رفتم .

فاطمه هیجان زده می گفت ومی خندید و تمام تلاشش را می کرد که حجب و حیایش را هم حفظ کند .

ارغوان بلیط گرفت و سوار تله کابین شدیم . اولین تجربه ام بود؛ به تبع هیجان بچه ها به من هم سرایت کرد اما غرورم اجازه نداد که بیش از حد این حس و حال را بروز دهم. تجربه جالب و شیرینی بود. به آنور کوه که رسیدیم، پیاده شدیم و روی نیمکتی نشستیم . فاطمه نفس عمیقی کشید و گفت :

ــ وای چه هوای خوبی ! کاش همیشه هوا انقدر خوب باشه .

ارغوان بسته ى تخمه را که سر راه خریده بود، باز کرد و بهمان تعارف کرد :

ــ چند روز دیگه دوباره تهران پر از دود و دم می شه ، تا می تونی نفس عمیق بکش! فاطمه مشتی تخمه برداشت :


romangram.com | @romangram_com