#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_287
ابرو بالا انداخت و در همین هنگام گارسن با یک کیک کوچولو که یک شمع رویش روشن بود، به کنارمان آمد . در بهت و حیرت من و ارغوان کیک را مقابل فاطمه گذاشت و رفت .
صورت فاطمه از خوشحالی می درخشید . به دهان های باز ما نگاهی کرد و با خنده گفت :
ــ سورپرایز! امروز تولدمه! ارغوان به سرعت عکس العمل نشان داد :
ــ واقعا؟ پس چرا هیچی بهمون نگفتی دیوونه؟ فاطمه کیک را به سمت خود کشید و دستاش را گذاشت روی میز:
ــ می خواستم قیافه های حیرت زده اتون رو ببینم ؛ خداییش خیلی کیف داد! با بهت گفتم :
ــ ما باید تو رو سورپرایز می کردیم ، نه تو ما رو انیشتین ! ارغوان خندید:
ــ راست می گه! قانون دنیا تا بوده همین بوده ! فاطمه شانه ای بالا انداخت و بی قید گفت :
ــ من قانون مانون سرم نمی شه. دلم می خواست روز تولدم کنار شماها باشم و غافلگیرتون هم بکنم که کردم ؛ حالا به جای باز پرسی یه تبریک تولد بگین دلم آب شد شمع رو فوت کنم .
به شور و حالش لبخند زدیم . فاطمه برام یه نعمت بود ؛ اخلاق متفاوتش به آدم شور و نشاط
زندگی می بخشید . به سمت اش خم شدم و گفتم :
ــ تولدت مبارک رفیق ، 120 ساله بشی الهی ! منم هر سال تولدت رو بهت تبریک بگم! به خنده افتاد . ارغوان با آرنج به بازوم زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com