#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_285
ارغوان با شیطنت گفت :
ــ چی شده دست و دلباز شدی ؟خبریه ؟ خواستگار اومده ؟
فاطمه لب و لوچه اش را آویزان کرد :
ـ من از این شانسا ندارم خواهر جون! حالا بده یکی محض رضای خدا خرج خورد و خوراکتون رو بده ؟
بستنی که جلویم قرار گرفته بود را به سمت خودم کشیدم :
ــ نه والا ! ارغوان فقط بخور و حرف اضافه نزن ،نکنه پشیمون شه که بدبخت می شیم! ارغوان با خنده به بستنی اش ناخنک زد. فاطمه از خنده ریسه رفت:
ــ نترسین بچه ها امروز رو مُد خوبیم، پشیمونم نمی شم !
بستنی ها که تمام شد بی مقدمه گفت :
ــ ارغوان داداشت جای برادری خیلی برازنده است . خدا براتون نگهش داره؛ خوش بحالت من
همیشه آردو داشتم یه برادر بزرگتر از خودم داشته باشم اما ما فقط سه تا خواهریم. ارغوان نگاه معناداری بهم کرد که مرا به خنده انداخت . با لحن کشداری گفت :
ــ نظر لطفته خواهر ! می خوای کادو پیچش کنم تقدیمتون کنم ؟ فاطمه اخمی به چهره نشاند :
romangram.com | @romangram_com