#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_284

ــ حالا ببینا ، منو بگو واسه راحتی شما دو ساعت به مامانم التماس کردم . لیاقت ندارین که !

من و فاطمه به خنده افتادیم . الحق که دست فرمانش خوب بود و صحیح و سالم ما را به کافی شاپی که فاطمه در نظر داشت، رساند .همین که ماشین را پارک کرد نفس بلندی کشیدم :

ــ آخیش ، خدارو شکر هنوز زنده ام ! فاطمه بلند خندید و ارغوان به سمتم حمله ور شد اما من زود پیاده شدم و دستش بهم نرسید و بازوم از یک کبودی دیگر نجات یافت.

وارد کافی شاپ شدیم و گوشه ای پشت میز های کوتاه سفید رنگ نشستیم .دکور کافی شاپ سفید و

مشکی بود که بسیار به دل می نشست . نگاهی به اطراف کردم و رو به فاطمه گفتم :

ــ چرا انقدر خلوته ؟جز ما کسی نیست . فاطمه اشاره ای به گارسون کرد و گفت:

ــ برای اینکه تهران تقریبا خالی از سکنه است عزیزم !همه هجوم بردن شمال ، فقط ما سه تا بینوا موندیم !

ارغوان با خنده ادامه داد:

ــ راست گفتی! امسال عید نشد هیج جا بریم. بابام اعلام کرد که تو کارخونه مشکل پیش اومده و باید تهران بمونیم .

به مرد جوانی که برای قبول سفارش بالای سرمان ایستاده بود، نظری افکندم و توی دلم پوزخند زدم. در عوض اش بزرگترین مسافرت ما تا شاه عبدالعظیم بود؛ حالا چند سالی بود که همان جا هم نرفته بودیم . فاطمه با توافق ما بستنی میوه ای سفارش داد و گفت:

ــ فعلا بستنی بخوریم بعدش قهوه ؛امروز شما مهمون منین هر چی دوسدارین بخورین که در سال فقط یه بار از این خبرا می شه !


romangram.com | @romangram_com