#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_283

ــ خوب کردی ، دست مامانت درد نکنه . چه بشه امروز! من دارم از هیجان می میرم بچه ها !

من و ارغوان به خنده افتادیم و بعد سوار ماشین شدیم . من جلو نشستم و فاطمه در عقب را گشود. کمربندم را بستم و بسم الهی گفتم. ارغوان عینک دودی اش را به چشم زد و با نگاه گذرایی به من که همان مانتوی دانشکده را به همراه یک روسری صورتی به تن داشتم ، گفت :

ــ داری اشهد تو می خونی؟ فاطمه خندید و من جواب دادم :

ــآره! تا حالا سوار ماشینی که زن راننده اش باشه نشدم ؛ دلم داره می یاد تو دهنم ! تو رو خدا

گواهینامه که داری ایشالا ؟ ماشین را به حرکت در آورد:

ــ اره دیوونه ، همین پارسال گرفتم.

ــ یعنی بهت اعتماد کنم ؟ من کلی آرزوی بر آورده نشده دارما ؟

چشم غره ای بهم زد و سرعت اش را بیشتر کرد:

ــ مسخره ! حالا بهت دست فرمونم رو نشون می دم تا حظ کنی!

فاطمه میان دو صندلی جلو جا گرفت و گفت :

ــ اصلا از پارسال پشت فرمون نشستی یا ما موش آزمایشگاهی خانم شدیم؟ ارغوان از آیینه جلو نگاش کرد و با اوقات تلخی گفت :


romangram.com | @romangram_com