#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_282

ششم فروردین از راه رسید و من بعد از خوردن ناهارشال و کلاه کردم و به سمت دانشگاه رهسپار شدم . از اتوبوس که پیاده شدم ، فاطمه از آنسوی خیابان برام دست تکان داد. من هم

براش دستی تکان دادم و از عرض خیابان گذشتم . زود خودش را در آغوشم رها کرد و با هیجان گفت:

ــ سلام دختر! وای چقدر دلم برات تنگ شده بود تحفه خانم ! شور و نشاط اش بهم سرایت کرد و با محبت گونه ى تپل مپلش را بوسیدم و گفتم :

ــ منم همین طور، واقعا بهتون عادت کردم . انقدر این مدت خر زدم که مُخم تاب برداشته! با صدا خندید و دوباره بغلم کرد :

ــ تو که مُخت تعطیل بود قربونت برم ، حالا دیگه کجاش تاب برداشت خدا می دونه !

او را به ضرب از بغلم بیرون انداختم که موجب خنده ى بیشترش شد . با صدای بوق ماشینی سرمان بی اختیار به آن سمت برگشت . ارغوان پشت فرمان یک دویست و شش آلبالویی نشسته بود و با ژست خاصی اشاره می کرد به طرفش برویم. کنار ماشین که رسیدیم پیاده شد و با اشتیاق جفتمان را یکی یکی بغل کرد:

ــ ای جونم ! کجا بودین شما دوتا ؟ دلم براتون یه ریزه شده بود! نگاهی بهش کردم . مثل همیشه خوش تیپ و شیک به نظر می رسید . یک مانتوی کتان آبی رنگ با شال همرنگش تنش بود و کفش و شلوار سفید پوشیده بود :

ــ خو ش تیپا رو می گیرن خانم ! ماشین نو مبارک !

نگاهی به ماشین کرد و با خنده گفت :

ــ مال مامانمه، تو خونه ما دختر قبل بیست سالگی حق نداره ماشین بخره ،بعد کلی التماس واسه امروز قرض اش گرفتم با هم بریم صفا رفقا !

فاطمه که با آن شال گلدار و مانتوی کرم رنگ زیر چادرش ،از همیشه دلرباتر شده بود با ذوق گفت:


romangram.com | @romangram_com