#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_281
نشست و ظرف حلوایی که دیروز مامان گلی پخته بود، روی سنگ قبر گذاشت . با دو انگشت به سنگ ضربه زد و سوره ى فاتحه را زیر لب زمزمه کرد . دلم براش آتش گرفت. نیما فقط 10 سال اش بود که بابا جانم رفت. درست وقتی که یک پسر بچه به پدر نیاز دارد، او با ما دو زن
تنها مانده بود. برق اشک تو چشماش می درخشید اما داداش جانم تمام سعی اش را می کرد آن اشک ها را همان جا نگه دارد . مامان گلی شروع به صحبت کرد:
ــ سلام آقا جلیل ! خوبی خوشی اونجا ؟عیدت مبارک !با امسال شد7 ساله تو اینجایی و ما اونجا با اینکه رفتی ولی بچه های خوبی برام به یادگار گذاشتی آقا جلیل ! کاش بودی و به چشم به بار نشستن میوه های دلمون رو می دیدی . من به جای جفتمون کیف می کنم و بهشون افتخار می کنم. ازشون راضیم ؛ می دونم که تو هم از اونجا می بینیشون و راضی ازشون .
مامان گلی ساکت شد. بغض نگذاشت بیشتر از این خون به جگرمان کند. نیما سرش را پایین
انداخت . قطرها ی اشک از چشماش روى سنگ قبر می ریخت . من اما هم چنان لالمونی گرفته بودم و به آنها نگاه می کردم . نگام به اسمش افتاد و به نقاشی صورتش . لب خندانش امروز خندان تر از همیشه به نظرم رسید . تو دلم گفتم :
ــ الهی نورا به فدای لبخندت ، دلم برات تنگ شده بابا ! کاش کنارمون بودی ؛ الان بیشتر از هر وقت دیگه ای به حمایت و وجودت نیاز داریم .
بغض داشت خفه ام می کرد و اشک نیشتر می زد به پشت پلک هام و من هم چنان مصر بودم که آنها را در نهان خانه ى چشمام نگه دارم. بلند شدم و با ظرف حلوا ازشان دور شدم، تا شاید بتوانم این بغض دیوانه وار را ، که به گلوم چنگ می زد مهار کنم .
مامان گلی بعد از ساعتی گریه و فغان بالاخره رضایت به رفتن داد . برعکس موقع آمدن هر سه سکوت کرده بودیم و حال و هوامان دلگیر و ابری بود . برعکس اولین روز بهار، که خورشید با سخاوت خودش را در آسمان به رخمان می کشید . به خانه رفتیم و باقی روز را در کنار هم سپری کردیم. گرچه خودم به شدت غم زده بودم اما با شوخی هام توانستم نیما را از جلد ناراحتش
بیرون بکشم و مثل گذشته با کل کل هامان گل لبخند را به لبان مامان گلی باز گرداندیم .
*********
تمام طول هفته پای کتاب و دفتر نشستم و گاهی هم به نیما در درس هاش کمک کردم . بالاخره
romangram.com | @romangram_com