#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_280

همه ى وجودم یخ بست و حس بدی تو سلول های تنم پیچید . دستام مشت شد و بدون اینکه کلمه ای در جواب حرف های صد من یه غازش بگویم،آن اتاق نفرین شده را ترک کردم . بلافاصله کیفم را از روی میز چنگ زدم و از شرکت زدم بیرون . تحمل بهادری دیگر از توانم داشت خارج می شد. چرا هر چی مرد دو رو برم بود، قصد شکارم را داشت ؟ هوای تازه که به صورتم خورد، چشمام به سوزش افتاد . میل به اشک ریختن در دلم بیداد می کرد و بغض تو گلوم نشسته بود. بهادری مامور عذابم شده بود و عجیب بود که این حس بد و طعم حقارت را امیرعلی با حرفاش بهم القا نمی کرد. شاید چوم دوستش داشتم این طور فکر می کردم؛ اما نگاه امیرعلی فرق می کرد، هر چه بود هرزگی در چشماش نبود . چشمان بهادری جز هرزگی چیزی در خود عیان نداشت .

***** شنبه شب سال تحویل بود. دور سفره ی هفت سینی که به یاری نیما چیده بودم ، نشستیم .مامان گلی به جای بابا جانم قرآن به دست گرفت و برامان سوره ى ناس را زمزمه کرد. چند سالی بود که این وظیفه رو دوش او افتاده بود . جای خالی بابا جانم هیچوقت پر نمی شد واین حقیقت در سکوتی

که حکم فرما بود ، بهمان دهن کجی می کرد . هر کداممان تو حال و هوای خودش غرق بود . نگام به ماهی قرمز درون تنگ کوچک افتاد؛ تک و تنها این گوشه ى دنیا گیر افتاده بود .در دل به حالش دل سوزاندم . لااقل وضعیت من از او خیلی بهتر بود ؛عزیزانی داشتم که براشان جان

می دادم. نگام به مامان گلی افتاد؛ با آن عینک دسته طلایی مثل معلم ها شده بود. تو حال خودم بودم که صدای توپ از تلویزیون کوچک14 اینچمان بلند شد و صدایی پر از هیجان گفت :

ــ آغاز سال یک هزار و سیصد و نود چهارهجری شمسی .

و بعد آهنگ شادی پخش شد. نیما زود پرید و صورت مامان گلی را بوسید و بعد نوبت من شد. با محبت بوسیدمش و به سراغ مامان گلی رفتم .او قرآن سفید قدیمی راگشود و از لاش دو اسکناس دو هزار تومانی بیرون آورد و به سمت ما گرفت :

ــ تبرکه مادر ! عیدتون مبارک ، سال پر برکت و پر از موفقیت داشته باشین به حق این ساعت عزیز! اسکناس را گرفتیم و بهش لبخند زدیم. مامان گلی که دعامان می کرد ، در دلمان جشن و پابکوبی می شد . دعای مادر عجیب به تن آدم می چسبید .

کسی را نداشتیم که به دیدارش برویم . جز بابا جانم که مدتها بود فرصت نداشتم سر خاکش بروم .

شب با امید دیدار بابا جانم به خواب رفتم . یک خواب بی دغدغه و خوش ، بعد از غریب به6 ماه

دوندگی . تن و روحم به استراحتی طولانی نیاز داشت. هر چند کلی درس انبار شده داشتم اما حداقلش این بود که در خانه بودم و از رفت و آمدهای طولانی برای دو هفته نجات یافته بودم . صبح سرحال و قبراق بیدارشدم و همرا مامان گلی و نیما به بهشت زهرا رفتیم .سر خاک که رسیدیم دلم به یک باره گرفت و بغض به گلو م حمله کرد . با شیشه ى گلابی که همراهم آورده بودم ،

سنگ قبر سفید رنگ را که بعد از گذشت چند سال حالا کدر شده بود، شستشو دادم .مامان گلی بالای قبر نشست و طبق معمول سیل اشکش روان شد . زیر لب فاتحه می خواند .نیما کنارم


romangram.com | @romangram_com